تبلیغات در اینترنتclose
داستان عاشقانه و غم انگيز قرار
زمان جاری : دوشنبه 29 مرداد 1397 - 3:26 بعد از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم





شما می توانید تصویر پروفایل خود را تغییر دهید. برای اینکار ابتدا با نام کاربری خود وارد انجمن شده از قسمت پنل کاربری، لینک ویرایش پروفایل را انتخاب کنید. ضمنا به اطلاع می رسانیم کاربرانی که بیش از 10 ارسال در انجمن دارند به عنوان کاربر نیمه حرفه ای، بیش از 20 ارسال، کاربر حرفه ای، بیش از 40 ارسال، مدیر آزمایشی، بیش از 50 ارسال، پلیس انجمن و بیش از 100 ارسال به عنوان مدیر کل انجمن انتخاب خواهند شد. این پروسه بصورت اتومات صورت می گیرد.
ارسال پاسخ
تعداد بازدید 36
نویسنده پیام
roya آفلاین


ارسال‌ها : 5
عضویت: 27 /6 /1393

تشکر شده : 2
داستان عاشقانه و غم انگيز قرار


نشسته بودم روی نيمكت پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیایند. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلویم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌ گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.


طاقتم طاق شد. از جایم بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.

گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هایش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتویم را دادم بالا، دست‌هام را کردم توی جیب‌هام، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِدایش از پشتِ سر آمد.

صدای تندِ قدم‌هایش و صِدای نَفَس نَفَس‌هایش هم.

برنگشتم به‌ روویش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدای پاشنه‌ی چکمه‌هایش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدایم می‌کرد.

آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلوی ماشینم. هنوز پُشتَ‌م بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هایم - توی جانم.

تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بهش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، و خون راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.

ترس‌خورده - هول دویدم طرفش. بالای سرش ایستادم.

مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاهش کردم.

تو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگاهم رفت ماند روو آستینِ مانتویش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگاهم برگشت به ساعتِ خودم.

چهار و چهل و پنج دقیقه!

گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. چهار و پنج دقیقه بود!!

امضای کاربر : مشاوره روانشناسی مشاور خانواده مشاور ازدواج مشاوره مشاوره ازدواج

پنجشنبه 27 شهریور 1393 - 12:46
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از roya به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: admin &
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :


تماس با ما | داستان عاشقانه و غم انگيز قرار | بازگشت به بالا | پیوند سایتی RSS