تبلیغات در اینترنتclose
داستان عاشقانه زيبا
زمان جاری : دوشنبه 29 مرداد 1397 - 1:31 قبل از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم





شما می توانید تصویر پروفایل خود را تغییر دهید. برای اینکار ابتدا با نام کاربری خود وارد انجمن شده از قسمت پنل کاربری، لینک ویرایش پروفایل را انتخاب کنید. ضمنا به اطلاع می رسانیم کاربرانی که بیش از 10 ارسال در انجمن دارند به عنوان کاربر نیمه حرفه ای، بیش از 20 ارسال، کاربر حرفه ای، بیش از 40 ارسال، مدیر آزمایشی، بیش از 50 ارسال، پلیس انجمن و بیش از 100 ارسال به عنوان مدیر کل انجمن انتخاب خواهند شد. این پروسه بصورت اتومات صورت می گیرد.
ارسال پاسخ
تعداد بازدید 24
نویسنده پیام
shima آفلاین


ارسال‌ها : 5
عضویت: 29 /6 /1393


داستان عاشقانه زيبا


زن وشوهر جوانی سوار برموتور سيكلت در دل شب می راندند.
آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان : یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که كلاه كاسكت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه

روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتور سيكلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا

امضای کاربر : مشاور مشاوره ازدواج مشاوره خانواده مشاوره ازدواج مشاوره قبل ازدواج روانشناس

شنبه 29 شهریور 1393 - 18:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :


تماس با ما | داستان عاشقانه زيبا | بازگشت به بالا | پیوند سایتی RSS